العلامة المجلسي
236
حياة القلوب ( فارسي )
به يكى از غلامان خود مشك آبى داد وگفت : در پشت اين كوه پنهان شو وچون محمد واصحابش به اينجا برسند واز تشنگى هلاك شوند براي من بشارت بياور تا تو را آزاد نمايم وآنچه خواهى به تو عطا نمايم . پس چون أصحاب آن حضرت بر سر چاه رسيدند وچاه را انباشته يافتند از حيات خود نااميد شدند وبه خدمت آن حضرت شتافتند وواقعه را عرض كردند ، حضرت دست بسوى آسمان به دعا برداشت ناگاه از زير قدمهاى مباركش چشمهء آب شيرين صافي جارى شد كه همه آشاميدند وچهارپايان را سيراب كردند ومشكها را پر نمودند وروانه شدند ؛ وغلام مبادرت نمود بسوى أبو جهل وآن ملعون چون غلام را ديد پرسيد : اى فلاح چه خبر دارى ؟ غلام گفت : واللّه رستگارى نمىيابد هركه با محمد دشمنى مىكند ؛ وحقيقت واقعه را نقل كرد . أبو جهل خشمناك شده آن غلام را دشنام داد ، ورفتند تا به واديى از واديهاى شام رسيدند كه آن را « ذبيان » مىگفتند ودرخت بسيارى در آن وادى بود ناگاه اژدهاى عظيمى از آن جنگل بيرون آمد به بزرگى درخت خرما ودهان را گشود وصداى موحشى از أو ظاهر شد واز چشمهايش آتش مىباريد ، پس شتر أبو جهل رم كرد وآن ملعون را انداخت واستخوانهاى پهلويش شكست ومدهوش شد ، چون به هوش بازآمد به غلامان خود گفت : به كنارى فرود آئيد شايد كه چون قافلهء محمد به اينجا برسد شتر آن حضرت رم كند وأو را هلاك كند . چون در آنجا فرود آمدند وقافلهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به ايشان رسيد حضرت فرمود كه : اى پسر هشام ! چرا فرود آمدهايد ؟ اين جاى فرود آمدن نيست ! أبو جهل گفت : اى محمد ! من شرم كردم از مقدّم شدن بر تو وتو سيد عربى ، پس خواستم كه تو مقدّم باشى بفرما تا ما از عقب تو بيائيم ، لعنت خدا بر كسى كه بر تو تقدّم جويد . پس عباس شاد شد وخواست كه پيش رود ، حضرت فرمود كه : اى عم ! باش كه مقدّم